فاطمه اسفندیاری: اواسط خرداد ماه ۱۴۰۳ بود، برای اختتامیه مسابقات قرآن و عترت و شرکت در مرحله آخر مسابقات به همراه چهار نفر دیگر قسمتمان شد برویم مشهد؛ یک برنامه دو سه روزه.برگزاری مرحله آخر جشنواره، در کنارش هم حرم و زیارت وفوق برنامههای دیگری که برایمان در نظر گرفته بودند.
آنقدر خسته بودم که ترجیح میدادم زمان هایی را که برای فوق برنامه به صورت اختیاری برایمان گذاشته اند در اتاق هتل استراحت کنم تا بتوانم با کیفیت بیشتری از ساعات حضورم در حرم استفاده ببرم، اما از این فوق برنامه نمیشد گذشت.
دیدار با مادر شهیدجمهـور، شهید سید ابراهیم رییسی.
اعلام کردند که اگر کسی میخواهد در این فوق برنامه شرکت کند برای ثبت نام به مسئول مربوطه مراجعه کند. ظرفیت محدود بود و باید تعداد مشخص میشد؛ هتل تقریبا نزدیک به حرم بود، همین نکته باعث شد تا گمان کنم چند دقیقه بعد برسیم و مقصدمان همین حوالی باشد،
اما به عادت همیشه کمی که مسیر طولانی شد چشمانم سنگین شد و به خواب رفتم.
با صدای پیاده شویمهای مسئولان برگزاری برنامه که از وزارت آمده بودند بیدار شدم و به همراه تقریبا چهل نفر دیگری که ثبت نام کرده بودند از سرویسها پیاده شدیم. یک محله خیلی معمولی، چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم.
از مدتی که خوابیده بودم میتوانستم حدس بزنم که احتمالا هم دور از حرم، هر لحظه که میگذشت داشت برایم عجیب تر میشد. صدای یک مغازه آهنگری به گوش میرسید، آنطرف تر یک خانه قدیمی در دست تعمیر و شاید هم تخریب بود؛ با خودم گفتم حتما باید حالا کلی پیاده برویم تا به خانه مد نظر برسیم. پشت سر مسئولان راه افتادیم.
صدای مغازه ها، رفت و آمد ماشین ها در خیابان همچنان به راحتی به گوش میرسید، همان اوایل کوچه بودیم که مسئولان جلوی درب یک خانه ایستادند و زنگ را زدند؛ فقط من نبودم که با حیرت نگاه میکردم تعجب را میشد در چهره باقی بچه ها هم دید، یک خانه که پشت یک دروازه ی سفید و سبز رنگ پنهان شده بود. در حینی که منتظر بودیم در را کسی برایمان باز کند نوشته های روی دروازه ی خانه توجهم را جلب کرد؛ نوشته هایی که مرا مطمئن میکرد درست آمده ایم و اینجا واقعا خانه مادر هشتمین رییس جمهور ایران است.
با خودکار و مداد یادداشت هایی نوشته شده بود، یک نفر شهادت را تبریک گفته و امضا کرده بود. کسی حلالیت طلبیده بود؛ دیگری شفاعت میخواست و...
گویی عده ای روی سرزدن های شهید به مادرش حساب باز کرده بودند تا حرف هایشان اینگونه خوانده و شنیده شود؛ نفهمیدم آن مردی که در را برایمان باز کرد چه نسبتی با شهید رییسی داشت، کاش این خاطره را همان موقع با جزئیات بیشتری که به خاطر سپرده بودم مینوشتم
امان از دست این حافظه ی نیم سوز، دعوتمان کردند داخل، هر چه جلوتر میرفتیم یک ضربدر بزرگ روی تصوراتم کشیده میشد.
یک حیاط کوچک و ساده و خانهای که بین دو ساختمان چند طبقه محصور مانده بود؛ مسئولان یادآوری کردند که مراعات حال مادر را کنیم و بعد از چند دقیقه نشستن و عرض تسلیت سریع برگردیم، چرا که مادر شهید کمی مریض احوال است و بهتر است استراحت کند ، هرچه باشد شیعه ها طور دیگری روی مادر حساس اند آن هم مادرِ سادات. قرار شد به خاطر فضای کم خانه دو گروه شویم و جدا جدا برویم داخل. برای من، تیر خلاص آن لحظه ای بود که کفش هایم را در آن حیاط کوچک در آوردم و از در شیشه ای خانه گذشتم و روی یک تخت چوبی گوشه ی خانه،
مادر شهید را دیدم.
یک پیرزن که مهربانی و غم عظیمش را میشد از چشم های معصومش خواند و فهمید، با قامتی کوتاه، تنی نحیف و با یک روسری سبز بسته شده زیر چانه اش که چهره معصومش را قاب کرده بود. خاطرم هست مهمان هارا که دید سریع چادرش را خواست تا برایش بیاورند،
دختر نوجوانی که در خانه بود چادر را برایش آورد. با آن دستان چروکیده و مادر بزرگی اش به کمک همان دختر چادر را همانطور نشسته سرش کرد، بلند شدن برایش سخت بود.
حالا خیالش راحت شده بود؛ در خانه غیر از آن مرد که در را برایمان باز کرد و دختر نوجوانی که چادر مادر را آورد و یک خانم دیگر کسی نبود. با باقی دختر ها نزدیک به هم روی زمین نشسته بودیم تا همه بتوانند مادر را راحت ببینند و جا برای همه باشد. البته که فضای کوچک خانه این شانس را برایمان محیا کرده بود. یک پوستر از عکس شهید رییسی بالای تخت روی دیوار چسبانده شده بود.
چند نفری داشتند آرام و بیصدا گریه میکردند مثل آن مادر دلشکسته که داشت همچون ابر بهار اشک میریخت با یک دستمال جلوی صورتش را گرفته بود و ابراهیمش را صدا میزد. یک نفر از مسئولینی که همراهمان آمده بود شروع کرد به روضه خواندن، حالا دیگر همه بهانه ای داشتند برای اشک ریختن، کل خانه شد صدای روضه و صدای ابراهیم ابراهیم گفتن های مادر و صدای گریه، گریه برای رییس جمهوری که تصویرش داشت با لبخند مارا تماشا میکرد. روضه لازم نبود.
صدا زدن های سوزناک یک مادر که داغ فرزند دیده، کافی بود تا اشک ها را از چشم سرازیر کند. مادر بود دیگر، به سادگی هر چه تمام تر اشک میریخت.
نه به عنوان مادر رییس جمهور یک کشور، نه برای یک مسئول عالی رتبه، بلکه فقط برای پسرش گریه میکرد، برای پسری که پاره تنش بود، احترامش را همیشه نگه میداشت.
مدام به او سر میزد، کاش به او نگفته باشند چگونه پسرش به شهادت رسیده، کاش کسی برایش تعریف نکرده باشد.
شاید میتوان گفت که مثل بیشتر مادربزرگ های سادهدل و دوست داشتنی درک درستی از اینکه پسرش رییس جمهور یک کشور بود نداشت، او فقط پسرش را به عنوان یک فرزند صالح میشناخت ، همان که پیکر سوخته اش را در روز شب های بارانی میگشتند تا پیدا کنند
همان که مردی در دل جنگل بارون خورده با زبان ترکی صدایش میزد، حاج آقا هارداسان؟
و همان که ... بیشتر از این نباید مادر را اذیت میکردیم.
دیدن آن پیرزن ساده و مهربانی که روی تخت نشسته بود با آن چشمان خیس از اشکش، مرا آنچنان پیش وجدانم شرمنده کرد که حالا نیز با یادآوری آن محله ، آن حیاط ساده و آن خانه کوچک چشمانم را از خجالت لحظاتی میبندم، موقع خداحافظی که رسید به خود جرئت دادیم نزدیک تر برویم و دور مادر روز زمین جمع شویم، کسی گوشه چادر مادر را میبوسید دیگری التماس دعا داشت، دورش شلوغ بود اما توانستم لحظهای دستم را به دستان چروکیده و نحیفش برسانم و به رسم احترام و به نیابت از پسرش دستش را ببوسم.
در آن شلوغی به آن خانم که احتمال میدهم نوه اش و شاید هم نتیجه اش باشد گفت پذیرایی یادش نرود، نفری یک خرما برداشتیم تا خیال مادر راحت شود دست خالی خانه را ترک نکرده ایم. که اگر آن خرما هم نبود نه فقط دستانمان که تمام وجودمان پر شده بود از نور محبت و برکت حضور آن مادر سادات. دیگر وقت رفتن بود.
مسیر آمده را برگشتیم، در حالی که به سمت سرویس ها میرفتیم به این فکر میکردم که یعنی این آهنگر، یا این فروشنده سوپر مارکت و یا صاحب آن مغازه جوشکاری میدانستد خانه مادریِ هشتمین رییس جمهور کشورشان در همین چند متری قرار دارد؟
اما حالا که تصمیم گرفتم این خاطره را اینبار با نوشتن برای خودم زنده کنم.
مدام یک جمله و یک صدا در ذهنم تکرار میشود :
دلم برای رئیسی سوخت.


ارسال نظر